درد دل....

امروز شاید بعد از ۳ یا ۴ ماهی دوباره اومدم سروقت وبلاگ خاک گرفتم تا باهاش تا می تونم در دل کنم. درد دلی که شاید .................

می دونید چیه وقتی‌ آدم پا به مرحله جدید زندگی می ذاره باید قبول کنه که دیگه خودش نیست بلکه خودشه و همسرش که حالا دیگه دو نفرند.

دو نفری که حاضری به خاطر اون خودت،‌خواسته ها،‌آرزوهات و حتی احساسات، ناراحتی ها و خیلی چیزهای دیگه را یا نادیده بگیر و یا ببینه و برو خودش نیاره یا هم باید خواسته و آرزوهاش را فراموش کنه

خیلی دلم گرفته علتش هم نمی دونم چی بگم چون خودش خیلی خیلی خیلی خوبه اما شرایط خوب نیست. شرایط،‌صحبت ها، برخوردها،‌توهین ها، تنهایی ها، به روی خودمون نیاوردنها،‌فشارهای اطرافیان،‌ فشارهای روحی،‌فشارهای مالی همه داره اذیتم می کنه. بعد می دونید چیه تازه اینکه باید خودم را خیلی راضی،‌خیلی خوشحال و ....... نشون بدهم. و در مقابل همه مهربون،‌صادق و همیشه خندون باشم با اینکه دلم از گریه داره منفجر می شوم.

سعی کردم تو خوشحالی های نزدیکترین ها تا اونجایی که می تونستم یکرنگ باشم اما نهایش که چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خرد بشم. امان از وقتی که احساس خرد شدن داشته باشیم.

و حرفهای دیگه ای که نگفتنش صد البته بهتر از گفتنشه...

خدایا صبرم بده...........

/ 0 نظر / 7 بازدید