داغ تنهايی

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم
سردمهری بین كه هر كس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام كز داغ تنهایی به صحرا سوختم
همچو آن شمعی كه افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل در میان موج اشك
شوربهتی بین كه در آغوش دریا سوختم
شمع و گل هم هر كدام شعله ای در آتشند
در میان پاكبازان من نه تنها سوختم
جان پاك من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

رهی معیری

/ 2 نظر / 6 بازدید
مرواريد عرفان

سلام بر بهار عزيزم انتخاب دلنشين و زيبائی داشتی . من اشعار رهی را خيلی دوست دارم . بيشتر اوقات وصف الحال است . همواره شاد و بهاری باشی