غباری در بیابانی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
 نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی
نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارم خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی
بدیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی
کیم من ؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

گهی افتان و حیران چون نگاهی بر نظر گاهی
رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر تازم که دارد عمر کوتاهی

/ 4 نظر / 8 بازدید
بهاره

سلام به بهاره نازم خیلی خیلی شعر زیبایی بود ...[دست] ممنون که به دیدنم اومدی هر چند اگه نیومده بودی همین حالا برای خوندن شعرم دعوتت میکردم ...[چشمک] آخه تو دیگه جزو دوستای نازنینم هستی و امیدوارم این ارتباط دائمی باشه هم برای استفاده از نظرات هم و هم برای اینکه گاهی سنگ صبور هم باشیم ...[قلب] بازم به دیدنم بیا ... همیشه شاد باشی وموفق[ماچ] بهاره[خداحافظ]

hooshyar

سلام دوست گلم خيلي خيلي زيبا بود منم هر وقت بتونم آپ ميکنم بهت خبر ميدم بيا موفق و شاد باشي[گل]

رامین صابری

نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی سلام بسیار زیبا بود و دل نشین ممنون عزیز[گل][گل][گل][گل][گل]

صد

این شعر آخری چرا اینقدر دلگیز بود؟؟ شعر پست قبل رو دوست داشتم ولی...موفق باشی شما هم..