باز هم دلم گرفته

دلم گرفته ...
از این نفس های از پای اوفتاده
از این همه دیوار بی پنجره ی بی روز...ن
از چشم هایی که نمی گویند،
از لب هایی که نمی بینند،
از گوشهایی که نمی خندند …
از دلتنگیهای آسمان که باران می شود به شوره زارِ دلهامان،
از این ابرهای سیاه که نمی دانم از کجایِ این آسماِن گسترده،
به آسماِن تنگِ سینه مان هجوم می آورند …
از این همه جای خالی ...دلم گرفته ...


 

آنقدر حواسم را گرفتی که دیگر نمیدانم چه میخواهم!نمیدانم دلتنگ توام،یا دلگیر از تو؟نمیدانم بیمار عشقم یا بیزار از عشق؟حس آدمی رو دارم که بین زمین و آسمون مونده،نه خدا منتظرشه نه کسی روی زمین چشم براهش!!

/ 1 نظر / 10 بازدید
وحید

دلم گرفته است ديگر( نمي دانم چه بگويم چنديست كه روحم پريشان روحت و عشقم ملتهب عشقت شده است) اين يك متن خيلي دوست داشتم