امروز هم تمام شد...

خدا را شکر امروز هم تمام شد......

 

مهربانی را از که باید آموخت!

از چشمان تو، از چشمان من یا از نگاههایمان

 

دوست داشتن را چگونه باید فهمید!

از دستان تو، از دستان من یا از نگاههایمان

 

آرامش را کجا باید جست!

کنار تو، کنار من یا از نگاههایمان

 

می ترسم،

می ترسم که نگاهت را نیز از من دریغ کنی....

آخر خودت می دانی که چشمها هیچ گاه دروغ نمی گویند ..

و من خوشحالم

خوشحالم از اینکه هنوز کنارم هستی و هنوز چشمانت با من صادقند

خوشحالم از اینکه هنوز هم دوست داشتن در چشمانت موج می زند با اینکه لبانت از آنها فراریند

خوشحالم از اینکه هنوز هم بوی تنم برایت آرامش بخش است

خوشحالم از اینکه هنوز هم لبخندت جز زیباترین هاست برایم

و خوشحالم از اینکه هرزچندگاهی می توانم گرمای وجودت را نه از نزدیک، بلکه دورا دور حس کنم

 

و غمگینم از اینکه دیگه شبها تنها با یادت باید گذران کنم.....

 

بهار      

90/07/30  

ساعت 21:40

 

 

/ 3 نظر / 9 بازدید
غریبه اشنا

کو؟ کجاست؟ کو اونی که می گفت بدون من می میره؟[ناراحت]

غریبه اشنا

چه آسون از کنار قطره قطره ی اشکام گذشت و هیچ اعتنایی نکرد.