دردل های سال 91

چیزیم نیست ، خرد وخمیرم فقط همین

کم مانده است از این همه غصه بمیرم ، فقط همین



از هرچه هست و نیست گذشتم ولی هنوز... ...

سنگینی رفتارت، حرفهای اطرافیانت، خاطرات همسرت، غرور همسرم خردمی کند مرا، فقط همین...



هنوز هم گاهی شهامتت را می پسندم ولی هنوز.....

رفتارت، مانند قلوه سنگی بر سر معده ام جا مانده است، فقط همین....

 

چیزیم نیست، فقط دوست داشتم به گذشته برمی گشتم....

آن زمان که همه شاد بودیم و مایی وجود نداشت، فقط همین

 

چیزیم نیست، فقط نمی دانم چرا این روزها هرکس حالم را می پرسد، بغض می
کنم،

شاید بخاطر غرورم و یا هم بخاطر آّبروی ریخته شده ام باشد، فقط همین

 

چیزیم نیست، فقط از رویارویی با آدم ها واهمه دارم....

می ترسم، می ترسم که سوالی بپرسند که خود نیز از مرور جوابش در ذهنم
واهمه داشته باشم، فقط همین

 

چیزیم نیست، فقط این روزها، این ضرب المثل را با تمام وجود حس می کنم...

زادان کنند، رودان کشند و چه حس بدی است که دنبال مقصری برای تمامی
اتفاقات افتاده شده بگردی.

 

چیزیم نیست، فقط فاصله بینمان را صدها فرسنگ شاید هم بیشتر حس می کنم....

فضا، فضای مسمومی شده و متاسفانه بوی سم گوگردی
فضا را پرکرده، به گونه ای که نفس هم نمی توان کشید، فقط همین

بهاره

91.02.15

ساعت 10 صبح 

/ 0 نظر / 4 بازدید