شبی زمستانی...

دیشب در سکوت غریبی ،خیالت را با اشک شستم و در امن ترین گوشه قلبم نشاندم.جز اشک،در آن تنهایی بیدادگر،مونسی نداشتم.همین اشک ها بودند که مرهم زخم هایم شدند و تسلایم دادند.

 

اشک هایی که از درد صداقت می بارند...

 

اشکهایم را هدیه می کنم به کسانی که دلی بزرگ دارند و دردهایی خاموش ،تا ببارند برکویرهای تشنه.

 

اشکهایم برای تو،که در شبهای بی تپش گاهی سراغی از این دل دیوانه بگیری

/ 6 نظر / 7 بازدید
saeed ebadzadeh mosadegh

سلام از وبلاگت بازدید کردم امیدوارم همیشه موفق باشی اگر تمایل داشتید تبادل لینک کنیم

سيد امير حسين مولانا

سلام و درود بی پایان بر شما دوست عزیز و مهربانبا آرزوی قبولی سوگواری ها و امید آنکه درسهای محرمو فلسفه ی قیام کربلا را که همانا آزاداگی و وفای به عهد است