دلتنگی

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را به مهمانی گل های باغ می آورد

و گیسوان بلندش را به بادها می داد

و دستهای سپیدش را به آب می بخشید

دلم برای کسی تنگ است

که آن دو نرگس جادو را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها می خواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی خود را

نثار من می کرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

و در جنوب ترین جنوب 

در همه حال

همیشه در همه جا

آه با که بتوان گفت

که بود با من و

پیوسته نیز بی من بود

و کار من ز فزاقش فغان و شیون بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی...

دگر کافی ست...

حمید مصدق

/ 1 نظر / 5 بازدید
روحی

سلام از خودتون بود؟؟؟ زیبا بود ----- ای شب به پاس صحبت دیرین خدای را با او بگو حکـــــــــایت شــب زنده داریم با او بگو چه می کشـــم از درد اشتیاق شاید وفـــــــــــــــا کند بشتابد به یاریم ای دل چنان بنال که آن مـــــــــاه نازنین آگه شود ز رنج من و عشـــــق پاک من با او بگو که مهــــــــر تو از دل نمی رود هر چند بسته مـــرگ کمر بر هلاک من ای آســــمان به سوز دل من گواه باش کز دست غـــــم به کوه و بیایان گریختم داری خبر که شب همه شب دور از آن نگار مانند شمع سوختم و اشـــــــــــک ریختم مشیری[گل]