خدا..... دوست دارم

در آنجا ، بر فراز قله كوه، دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم كه در این اوج دیگر، صدایم را خدا خواهد شنیدن
به سوی ابرهای تیره پر زد، نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد كردم كه ای خداوند: من او را دوست دارم؛ دوست دارم
صدایم رفت تا اعماق ظلمت، به هم زد خواب شوم اختران را
غبار آلود و بیتاب كوبید، درِ زرین قصر آسمان را
ملائك با هزاران دست كوچك ، كلون سخت سنگین را كشیدند
ز طوفان صدای بی شكیبم، بخود لرزیده ، در ابری خزیدند
ستونها همچو ماران پیچ در پیچ ، درختان در مه سبزی شناور
صدایم پیكرش را شستشو داد، زخاك ره ، درون حوض كوثر
خدا در خواب رؤیا بار خود بود، بزیر پلكها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید، میان پرده های خوابگاهش
ولی آن پلكهای نقره آلود، دریغا؛ تا سحر گه بسته بودند
سبك چون گوش ماهی های ساحل، به روی دیده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نومیدانه بر خاست، كه عاصی گردد و بر وی بتازد
صدا می خواست تا با پنجه خشم، حریر خواب او را پاره سازد
صدا فریاد می زد از سر درد، به هم كی ریزد این خواب طلائی ؟
من اینجا تشنه یك جرعه مهر، تو آنجا خفته بر تخت خدائی
مگر چندان تواند اوج گیرد، صدائی دردمند و محنت آلود؟
چو صبح تازه از ره باز آمد، صدایم از «صدا» دیگر تهی بود
ولی اینجا بسوی آسمانهاست، هنوز این دیده امیدوارم
خدایا این صدا را می شناسی؟ من او را دوست دارم، دوست دارم
 
 
فروغ فرخزاد
 
/ 1 نظر / 7 بازدید